بیانگرِ حرکت به طرف مکان یا موقعیتی بالاتر و یا قرار داشتن در مکان یا موقعیتی بالاتر:
up against sth / sb
به چیزی \ کسی تکیه داده، به چیزی \ کسی چسبیده؛
مواجه با چیزی، رویاروی چیزی؛
به هوا پریدن از جا پریدن، از سرِ جای خود پریدن jump up
اطلاعیه ای را زدن put up a notice
up and down
بالا و پایین؛
جلو و عقب، این ور و آنور؛
فراز و نشیب؛
زنده باد، درود بر، جاوید، پاینده باد up with
بیانگر قرار داشتن به سمت بالا، معادلِ رو به بالا:
جعبه را طوری ببر که این طرفش رو به بالا باشد! !Carry the box this side up
در مورِد کامپیوتر، معادلِ روشن، مشغولِ کار، در حالِ کار؛
بیانگرِ حرکت به طرفِ محلی که کسی یا چیزی در آنجا است:
در برابرِ کسی \ چیزی حاضر شدن be / come up before sb / sth
چیزی را در دادگاه مطرح کردن bring sth up before the court
چیزِ چندانی نبودن، چیزِ چشمگیری نبودن، چندان ارزشی هم نداشتن not be up to much
بیانگرِ حرکت از جای کم اهمیت به جای پراهمیت، از اطراف به مرکز:
به لندن رفتن go up to London
بیانگرِ رفتن به دانشگاه (در بریتاینا):
ماهِ اکتبر به دانشگاهِ آکسفورد میرود. .She's going up to Oxford in October
بیانگرِ حرکت به طرفِ شمال:
به شمال نقلِ مکان کردند. رفتند شمال. .They moved up north
بیانگرِ قطعه قطعه شدن:
چیزی را ریز ریز کردن، چیزی را قطعه قطعه کردن، چیزی را ذره ذره کردن tear sth up
معادلِ تماماً، كاملاً، يكسره ،پاک، تا ته، تا آخر:
تمامِ غذا را خوردیم. .We ate all the food up
بیانگرِ وضوح یا رساییِ بیشتر، معادلِ بلندتر:
صدای رادیو را بلندتر کن! !Turn the radio up
بیانگرِ شدتِ بیشتر، معادلِ شدیدتر، تندتر، قویتر:
باد دارد شدت میگیرد. .The wind is getting up
بیانگرِ پایان گرفتنِ وقت:
وقت تمام است. .Time is up
بیانگرِ خواب نبودن، معادلِ بیدار:
be up
بلند شده بودن، بیدار شده بودن، پا شده بودن؛
بیدار بودن؛
تا دیر وقت بیدار ماندن stay up late
بیانگرِ وقوعِ حادثهای:
موضوع از چه قرار است؟، جریان چیست؟، چه پیش آمده است؟، چه خبر است؟ ?What's up
یک اتفاقی افتاده بود. چیزی شده بود. .Something was up
up to
حداکثر تا، تا؛
تا؛
تا زمانِ؛
به حدِّ، تا حدِّ، در حدِّ، به اندازهٔ؛
آماده؛
سرگرمِ، مشغولِ؛
be up to doing sth
آمادهٔ انجامِ کاری بودن، قادر به انجامِ کاری بودن، آمادگیِ انجامِ کاری را داشتن، حوصلۀ انجامِ کاری را داشتن، کاری از کسی ساخته بودن؛
ریگی به کفشِ خود داشتن، کاسهای زیرِ نیمکاسه داشتن be up to no good
بیانگرِ قرار داشتن در موقعیتی بسته:
چیزی را محکم قفل کردن lock sth up
در را قفل کن! !Lock up the door
دکمهٔ پالتویت را ببند! !Do your coat up
بیانگرِ حالتِ جمع بودن و بسته بودنِ مو:
موهای خود را جمع کردن، موهای خود را بستن put one's hair up
بیانگرِ حقِ تصمیم داشتن و صاحبِ اختیار بودن:
be up to sb
به عهدۀ کسی بودن، وظیفۀ کسی بودن، به اختیارِ کسی بودن، به انتخابِ کسی بودن، بستگی به نظرِ کسی داشتن؛
بیانگرِ درگیری در حادثهای:
چهاش است؟ مسئلهاش چه است؟ ?What's up with him
be up for sth
به خاطرِ چیزی در حالغ محاکمه بودن، برای چیزی تحتِ محاکمه بودن، برای چیزی به دادگاهِ احضار شده بودن؛
به خاطرِ چیزی تحتِ بررسی بودن، برای چیزی در دستِ مطالعه بودن؛
زمانِ چیزی رسیده بودن، وقتِ چیزی رسیده بودن؛
بیانگرِ قرار داشتن در حالتِ روانی یا جسمانیِ خاصی:
وضعش حسابی بد است. اوضاعش قمر در عقرب است. .She's really up against it
be up and about; be up and doing
حالِ کسی خوب شده بودن، راه افتاده بودن، سلامتِ خود را بازیافته بودن