بیانگرِ جهت یا مقصد، معادلِ به طرفِ، به سوی، به:
پیاده به اداره رفتن walk to the office
بیانگرِ تغییر در حالت یا ویژگی، معادلِ به:
کسی را به گریه انداختن reduce sb to tears
بیانگرِ مقدار، معادلِ تا، تا پای، تا سرحدِّ:
از ۱ تا ۱۰ شمردن count from 1 to 10
بیانگرِ زمان، معادلِ قبل از، پیش از، به:
تنها دو هفته به کریسمس مانده است. .It's only two weeks to Christmas
بیانگرِ مفعولِ غیرمستقیم، معادلِ به، برای:
دادش به خواهرش. .He gave it to his sister
بیانگرِ تعلق به چیزی یا کسی، در فارسی به صورتِ کسرهٔ اضافه:
کلیدِ در the key to the door
بیانگرِ مقایسه و نسبت، معادلِ به، نسبت به، از، در مقایسه با:
پیادهروی را به کوهنوردی ترجیح میدهم. .I prefer walking to climbing
این نسبت به \ در مقایسه با \ از آن بهتر است. .This is superior to that
بیانگرِ شمول، معادلِ در:
در هر متر صد سانتیمتر وجود دارد. .There are a hundred centimters to the meter
بیانگرِ میزان، معادلِ به ازای:
به ازای هر پوند ده فرانک گرفتن get ten francs to the pound
بیانگرِ دامنه، معادلِ تا، الی:
بیست تا سی ساله 20to 30 years of age
بیانگرِ بزرگداشت، معادلِ به افتخارِ، به یادِ، به؛
در نوشیدنِ مشروبِ الکلی، معادلِ به سلامتی:
بنایی به یادِ \ افتخارِ سربازان a monument to the memory of the soldiers
بیانگرِ نزدیکی و تماس، معادلِ به:
پشت به پشت نشستن sit back to back
بیانگرِ قصدِ ارايهٔ چیزی، معادلِ به، برای، به منظورِ:
به کمکِ ما آمد. برای \ به منظورِ کمک به ما آمد. .He came to our help
بیانگرِ جهت و ربط، معادلِ برای، به، کسرهٔ اضافه:
.This is a threat to world peace
این تهدیدی برای صلحِ جهانی است. این خطری است که متوجهِ صلحِ جهانی است.
راه حلی برای یک مسئله، راهِ حلِ یک مسئله a solution to a problem
خودش را وقفِ خانوادهاش کرده است. .She's devoted to her family
بیانگرِ معلولِ امری یا حادثهای، معادلِ با کمالِ:
.To my surprise / delight the Labor Party won the election
با کمالِ تعجب \ مسرت حزبِ کارگر انتخابات را برد.
بیانگرِ عقیده و نظر، معادلِ به عقیدهٔ، به نظرِ، برای، از نظرِ، به چشمِ، از دیدِ، نزدِ، پیشِ؛
بیانگرِ اقتضا، معادلِ متناسب با، مطابق با، سازگار با:
در طرفِ، در سمتِ، در to the sth of sth
نسبت به، در مقایسه با compared to