دیدن؛
دیدن، تماشا کردن، مشاهده کردن؛
نگاه کردن به (به صورتِ امری)؛
دیدن، ملاقات کردن، برخوردن به، برخورد کردن با؛
ملاقات کردن با، قرارِ ملاقات داشتن با، پیشِ ... رفتن، به دیدنِ ... آمدن؛
به دیدنِ ... رفتن؛
به حضور پذیرفتن، پذیرفتن، صحبت کردن با، دیدن؛
معاشرت داشتن با، رابطه داشتن با؛
فهمیدن، درک کردن، ملتفت شدن، متوجه شدم، پی بردن؛
تعبیر کردن، تفسیر کردن، دیدن، در نظر گرفتن؛
تصور کردن، پنداشتن؛
کنترل کردن، دیدن، چک کردن؛
مطمئن شدن، مواظب بودن؛
تجربه کردن، از سر گذراندن، دیدن؛
مصادف بودن با، مقارن بودن با، هم زمان بودن با؛
به خود دیدن، شاهدِ ... بودن؛
همراهی کردن، بدرقه کردن، مشایعت کردن؛
رفتن با؛
آمدن با؛
دیدن (بازیِ ورق)