کار گذاشتن، نصب کردن، قرار دادن؛
مستقر کردن، جا دادن، نشاندن؛
ثابت کردن، محکم کردن، استوار کردن؛
بستن؛
تثبیت کردن؛
معطوف کردن (توجه)؛
دوختن، متوجه کردن (نگاه، چشم)؛
متمرکز کردنِ فکر؛
به خود متوجه کردن، به خود جلب کردن، به سمتِ خود کشیدن (توجه و غیره)؛
خیره شدن به (شخص)؛
سرِ جای خود میخکوب کردن (شخص)؛
معین کردن، مشخص کردن، معلوم کردن، تعیین کردن (قیمت، تاریخ، حدود و غیره)؛
ثابت کردن (عکاسی)؛
تثبیت کردنِ رنگ؛
دَمِ ... را دیدن، خریدن، رشوه دادن به (قاضی، داور و غیره)؛
تقلب کردن در مسابقه، انتخابات و غیره؛
خدمتِ ... رسیدن، حسابِ ... را رسیدن، دخلِ ... را آوردن، دهنِ ... را سرویس کردن، حسابِ خود را با ... صاف کردن (شخص)(محاوره)؛
ترتیب دادن، روبهراه کردن، آماده کردن، ردیف کردن (محاوره)؛
منظم کردن، مرتب کردن، سرو صورتی دادن به، درست کردن (محاوره)؛
تعمیر کردن (محاوره)