وزنِ فعلِ فارسی:
بسیاری بر این باورند که وزنهای فعلِ فارسی و یادگیریِ آنها دشوار است.
گرچه این سخن پُربیراه نیست، ولی ازآنجاکه تا کنون هیچ کوششِ درخوری برای دستهبندیِ دیسهبنیاد و ساختواژیِ فعلِ فارسی و وزنِ آن نشده است، طبیعی است که پیکرهٔ فعلهای فارسی در ذهنِ زبانورِ آن به شکلِ یک کلافِ سردرگم جلوه کند.
به نظر میرسد نخستین کاری که باید برای دستهبندیِ فعلهای فارسی کرد این است که هَنجارمندی (باقاعدگی) را در این فعلها تعریف کرد. پیشینیان هر فعلی را که به --یدن ختم میشد باقاعده مینامیدند، و هر فعلی را که به شکلِ دیگری از نشانهٔ مصدر پایان مییافت بیقاعده مینامیدند. آنها هرگز تعریفِ دقیقی از هنجارمندی به دست ندادند. چنانکه خواهیم دید آن برداشت از فعلِ باقاعده چندان دقیق نیست؛ و طبقِ تعریفی که چند خط پایینتر ارائه میشود ما میتوانیم پنج نوع فعلِ هنجارمند (باقاعده) داشته باشیم.
افزونبرآن، دو گروهِ دیگر از فعلهای غیرِهنجارمند نیز در این دستهبندیها معیّن و تعریف شدهاند، که در پی خواهند آمد.
🔺نکته:
دستهبندیهای زیر بر پایهٔ رابطهٔ آشکارِ فعل با ستاکهای حال و گذشتهٔ آن انجام شده است. و نگارنده اینجا به بحثهای مربوط به واجشناسی و تحولِ آواها نمیپردازد، زیرا قرار است تا آنجا که ممکن است مطلب سادهتر و فهمپذیرتر به خواننده ارائه گردد.
چنانکه گفته شد، نگارنده در این پژوهش میکوشد فعلِ فارسی را از دیدگاهِ وزنِ مصدر و رابطهٔ آن با ستاکِ حال و گذشتهٔ آن (بویژه ستاکِ حال) به سه دستهٔ کلّی بخشبندی کند:
الف- فعلِ هنجارمند (باقاعده):
همهٔ فعلهایی که با برداشتنِ «نِ»ی آخرِ مصدرِ آنها «ستاکِ گذشتهٔ» آنها به دست میآید و با برداشتن کلِّ نشانهٔ مصدرِشان «ستاکِ حالِ» آنها به دست میآید.
بنا به تعریفِ بالا پنج اُلگودیسهٔ زیر از فعلهای فارسی و ستاکهای حال و گذشتهٔ آنها هنجارمند به شمار میآیند:
۱ - همهٔ فعلهایی که مصدرِ آنها به --یدن پایان مییابد، و شرطِ یادشدهٔ بالا را دارند:
پریدن —> پرید —> پَر
بوییدن —> بویید —> بوی
کشیدن —> کشید —> کِش
نالیدن —> نالید —> نال
باریدن —> بارید —> بار
خوابانیدن —> خوابانید —> خوابان
ایستانیدن —> ایستانید —> ایستان
و ...
۲ - همهٔ فعلهایی که مصدرِ آنها به --دَن پایان مییابد و شرطِ یادشدهٔ بالا را دارند:
گذاردن —> گذارد —> گذار
گواردن —> گوارد —> گُوار
افکندن —> افکند —> افکن
آکندن —> آکند —> آکَن
خواندن —> خواند —> خوان
گستردن —> گسترد —> گُستَر
آماردن —> آمارد —> آمار
افسردن —> افسرد —> افسُر
خوردن —> خورد —> خور
آوردن —> آورد —> آور
پراندن —> پراند —> پران
و ...
۳ - همهٔ فعلهایی که مصدرِ آنها به --ادن پایان مییابد و شرطِ یادشدهٔ بالا را دارند:
فرستادن —> فرستاد —> فِرِست
ایستادن —> ایستاد —> ایست
نهادن —> نهاد —> نِه
افتادن —> افتاد —> اُفت
و ...
۴ - همهٔ فعلهایی که مصدرِ آنها به --ستن پایان مییابد و شرطِ یادشده را دارند.
توانستن —> توانست —> توان
شایستن —> شایست —> شای
گریستن —> گریست —> گِری
نگریستن —> نگریست —> نگر
یارستن —> یارَست —> یار
دانستن —> دانست —> دان
بایستن —> بایست —> بای
زیستن —> زیست —> زی
و ...
۵ - همهٔ فعلهایی که مصدرِ آنها به --تن پایان مییابد و شرطِ یادشدهٔ بالا را دارند:
شکافتن —> شکافت —> شِکاف
بافتن —> بافت —> باف
شکفتن —> شکفت —> شِکُف
کُشتن —> کُشت —> کُش
نُوشتن (نوشیدن) —> نُوشت —> نوش
سِریشتن —> سریشت —> سِریش
ریستن (ریسیدن) —> ریست —> ریس
و ...
🔺نکته:
۱- توجه کنید که در فعلهای بالا حرفِ نخستِ نشانهٔ مصدر جزئی از دیسهٔ اصلیِ فعل به شمار نمیآید.
۲- همچنین یادآوری میشود که ستاکِ حال در پنج نوع فعلِ هنجارمندِ بالا بدونِ کوچکترین تغییرِ آوا از مصدر استخراجشدنی است. توجه کنید:
کشیدن —> کِشیدن —> کِش
گذاردن —> گُذار
فرستادن —> فِرِستادن —> فِرِست
شایستن —> شایستن —> شای
شکافتن —> شِکافتن —> شِکاف
کشتن —> کُشتن —> کُش
ریستن —> ریستن —> ریس
ا🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
ب - فعلِ هنجاروار (قاعدهوار):
همهٔ فعلهایی که با برداشتنِ «نِ»ی آخرِ مصدرِ آنها «ستاکِ گذشتهٔ» آنها به دست میآید، ولی با برداشتن کلِّ نشانهٔ مصدرِشان «ستاکِ حالِ» آنها به دست نمیآید.
برای رسیدن به ستاکِ حالِ فعلِ هنجاروار نیازمندِ نوعی تغییرِ آوا در باقیماندهٔ مصدر هستیم.
🔺نکته:
چنانکه در تعریفِ بالا میبینید فعلِ هنجاروار برخوردار از نوعی قاعدهمندی در پیوند با تغییرِ آوای ستاکِ حال نسبت به ستاکِ گذشته است. بااینحال، این نوع قاعدهمندی به سرراستیِ قاعدهمندی در فعلهای هنجارمند نیست.
بنا به تعریفِ بالا اُلگودیسههای زیر از فعلهای فارسی هنجاروار به شمار میآیند:
۱- فعلهایی که به --فتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ب پایان مییابد.
شتافتن —> شتاب
فریفتن —> فریب
خفتن —> خواب
آشفتن —> آشوب
آشیفتن —> آشیب
کوفتن —> کوب
۲- فعلهایی که به --فتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --و پایان مییابد.
کافتن —> کاو
تافتن —> تاو
رفتن —> رَو
شنفتن —> شِنَو
۳- فعلهایی که به --فتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --م پایان مییابد.
پَنافتن —> پنام
خَفتن —> خَم
چَفتن —> چَم
۴- فعلهایی که به --فتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --نب پایان مییابد.
سُفتن —> سُنب
نهفتن —> نَهُنب
۵- فعلهایی که به --فتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --پ پایان مییابد.
رُفتن —> روپ (ایرانی باستان —> برگرفته از ریشههای واژه در سغدی و سکایی)
تافتن —> تاپ (ایرانی باستان —> این ریشه از افزوده شدنِ p به ریشهٔ هندواروپاییِ -ten به معنای «گستردن، کشیدن» برساخته شده است.)
🔺نکته:
این وزن را برای کارِ واژهنپاری آوردهایم، و تاآنجاکه نگارنده میداند در فعلهای فارسی دیده نشده است.
ا▪️➖▪️➖▪️➖▪️➖▪️ا
۶- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ه پایان مییابد:
کاستن —> کاه
خواستن —> خواه
جَستن —> جَه
۷- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ل پایان مییابد:
گسستن —> گسل
خَستن —> خَل
۸- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ن پایان مییابد:
نشستن —> نشین
شکستن —> شکن
نشاستن —> نشان
ریستن —> رین
۹- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ی پایان مییابد:
آراستن —> آرای
پیراستن —> پیرای
شستن —> شوی
جُستن —> جوی
۱۰- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ر پایان مییابد:
شستن —> شور
جُستن —> جور
۱۱- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --و پایان مییابد:
زیستن —> زیو
۱۲- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ز پایان مییابد:
خاستن —> خیز
۱۳- فعلهایی که به --ستن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ند پایان مییابد:
بستن —> بَند
رَستن (شانه کردن) —> رَند (بروید به حسندوست، درآیهٔ «رَستن²».)
ا▪️➖▪️➖▪️➖▪️➖▪️ا
۱۴- فعلهایی که به --شتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ر پایان مییابد:
کاشتن —> کار
داشتن —> دار
انگاشتن —> اِنگار
گذشتن —> گذر
آغشتن —> آغار
۱۵- فعلهایی که به --شتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ز پایان مییابد:
افراشتن —> افراز
بِرِشتن —> بَریز
مِشتن(شاشیدن) —> میز
گشتن (گزیدن) —> گَز
۱۶- فعلهایی که به --شتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --س پایان مییابد:
لِشتن —> لیس
نوشتن —> نویس
رِشتن —> ریس
۱۷- فعلهایی که به --شتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ل پایان مییابد:
هِشتن —> هِل
مُشتن —> مال
۱۸- فعلهایی که به --شتن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --رد پایان مییابد:
گَشتن —> گَرد
نَوَشتن —> نَوَرد
ا▪️➖▪️➖▪️➖▪️➖▪️ا
۱۹- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ز پایان مییابد:
باختن —> باز
سوختن —> سوز
افروختن —> افروز
ریختن —> ریز
انداختن —> انداز
۲۰- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --س پایان مییابد:
شناختن —> شناس
۲۱- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ش پایان مییابد:
فروختن —> فروش
دوختن (دوشیدن) —> دوش
۲۲- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ژ پایان مییابد:
بُختن —> بوژ (فارسی میانه اشکانی)
نواختن —> نِواژ (فارسی میانه اشکانی)
تاختن —> تاژ (فارسی میانه تُرفانی)
🔺نکته:
این وزن را برای کارِ واژهنپاری آوردهایم، و تاآنجاکه نگارنده میداند در پیکرهٔ زبانِ فارسی دیده نشده است.
۲۳- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ج یا --نج پایان مییابد:
سَختن —> سَنج
تَرختن —> تَرَنج
اَلفَختن —> اَلفَنج
۲۴- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --چ پایان مییابد:
پیختن —> پیچ
۲۵- فعلهایی که به --ختن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ل پایان مییابد:
گُسیختن (شکلِ دیگرِ «گسستن») —> گُسَل
ا▪️➖▪️➖▪️➖▪️➖▪️ا
۲۶- فعلهایی که به --دن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ن پایان مییابد:
چیدن —> چین
آفریدن —> آفرین
اَنجیدن —> اَنجین
آژیدن —> آژین
ریدن —> رین
زدن —> زن
ستادن —> سِتان
۲۷- فعلهایی که به --دن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ای پایان مییابد:
زُدودن —> زُدای
سُِتودن —> سِتای
سُرودن —> سَرای
آسودن —> آسای
گُشودن —> گُشای
گُشادن —> گُشای
آمادن —> آمای
اندودن —> اَندای
ا▪️➖▪️➖▪️➖▪️➖▪️ا
۲۸- فعلهایی که به --ودن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --او پایان مییابد:
پَسودن —> پَساو یا پَسای
سودَن —> ساو یا سای
اندودن —> اَنداو یا اَندای
۲۹- فعلهایی که به --ودن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --و پایان مییابد:
غُنودن —> غِنَو یا غُنَو
شنودن —> شِنَو
بودن —> بَُو
شدن —> شَو
ا▪️➖▪️➖▪️➖▪️➖▪️ا
۳۰- فعلهایی که به --ردن پایان مییابند و ستاکِ حالِ آنها به --ار پایان مییابد:
فشردن —> فشار
سپردن —> سِپار
آزردن —> آزار
شمردن —> شِمار
🔺نکته:
۱- یادآوری میشود که در فعلهای هنجاروار نخستین حرفِ نشانهٔ مصدر درواقع جانشینِ آخرین حرف یا آخرین دو-حرفِ ستاکِ حالِ فعل (ریشهٔ فعل) است.
۲- گفتنی است که اگر بخواهیم ۳۰ وزنِ بالا را بر پایهٔ الگوی تغییرِ آواهاشان در مثالهایی که آمده است دستهبندی کنیم، نزدیک به ۲۵ وزنِ دیگر از دلِ این ۳۰ وزن استخراجشدنی است. نگارنده برایِ آنکه وضع را خیلی پیچیده نشان ندهد از آن نوع دستهبندی صرفنظر کرده است. بااینحال، یک مثال میتواند دوستان را بهسویِ دستهبندیِ حدودِ ۵۵ گزینهای نیز رهنمون گردد. بقیهٔ کار را دوستان خود میتوانند انجام دهند. مثال:
وزنِ «باختن —> باز» با وزنِ «ریختن —> ریز» یکی نیست، و درواقع اینجا ما با دو الگو از آوابندیِ فعلها روبرو هستیم.
ا🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
ج- فعلِ هنجارگریز (قاعدهگریز):
همهٔ فعلهایی که دیسهٔ ستاکِ حال در آنها را نتوان به گونهای روشن و قاعدهمند به مصدرِ فعل و ستاکِ گذشتهٔ آنها مربوط کرد، اگرچه رابطهٔ آنها همچنان از نوعی هماهنگیِ درونی برخوردار است.
بنا به تعریفِ بالا دیسههای زیر از فعلهای فارسی هنجارگُریز به شمار میآیند:
کردن —> کُن
گفتن —> گوی
بُردن —> بَر
آمدن —> آی (ستاکِ حال و گذشته از دو ریشهٔ متفاوت)
دیدن —> بین (ستاکِ حال و گذشته از دو ریشهٔ متفاوت)
گرفتن —> گیر (حذفِ جایگزینِ «ف» در ستاکِ حال، با تغییرِ آوایِ ستاکِ حال)
پذیرفتن —> پذیر (حذفِ جایگزینِ ف» در ستاکِ حال، بدونِ تغییرِ آوایِ ستاکِ حال)
🔺نکته:
یادآوری میشود که وزنهای هر سه گونه فعلِ هنجارمند، هنجاروار و هنجارگریز (جُز «آمدن و دیدن») میتوانند دستمایهٔ یک واژهنپارِ کارشناس قرار گرفته و دیسههای فعلیِ نو برایِ مفهومهایِ نو از راهِ همسنجش با آنها بیافرینند.
دکتر جاوید پاژین،
تاریخ: ۱۴۰۲/۱۱/۲۷
